
کودکی بیش نبودیم ودرهوای خنک شبهای تابستان در حیاط و درآغوش گرم زمین،مادرم،برای کودکانش جای می انداخت ودست نوازشی برسرشان می کشید وبوسه ای مهمان پیشانی اشان می کرد و می گفت: بخوابید نازنین کودکانم ومیرفت.ولی این تازه شروع شب بیداری مابود و باچشمانی کاوشگر بدنبال بزرگترین ستاره آسمان بودیم تابه تملک خوددرآوریم و بگوییم: این، ستاره من است.وبرسر تصاحب بزرگترین ستاره چه بحثها که پیش کشیده نمیشد.اما من، نه به دنبال بزرگترین ستاره بودم ونه بدنبال پرنورترین.چراکه ستاره من هنوز، یاکه متولد نش...
ادامه مطلب