خرید بک لینک

تموم شد؟ به کل فراموش شدم؟ هوم!؟

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: دوشنبه 29 اسفند 1401 ساعت: 18:00

بسم ا...الرحمن الرحیموخداوند به عشق ، بیشتر بها میدهد تا به ایماندکتر شریعتی.سالهاست با دل و جان ، درپی نشاندن گل لبخند بر لبان دوستان مجازی بودم.سالهاست بدنبال شاد کردن دل دوستان عزیز بلاگفایی بودم بی منت.طنز نوشتم ، مسابقه عکاسی ، صندلی داغ در دو مرحله  ،مسابقه صوتی و ...برگزار کردم تا به این طریق دل تک تک دوستانم شاد کنم وامیدوارم در راهی که پیش گرفته بودم موفق بوده باشم.اما اینجا ، در سن ۳۹ سالگی ، ودر تنهایی مطلق ، در محضر شما دوستان اعلام بازنشستگی می کنم و برای همیشه از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی میکنم.اگر کسی از حرف و عمل من رنجیده باشه ازشون خواهش میکنم به بزرگی دل خودشون و به خاطر این ماه عزیز حلالم کنه.خواهش میکنم.واگر کسی از روی عمد ویا سهوا باعث رنجش دل این حقیر شده باشه حلالش میکنم.تک تک شما دوستان دوست داشتم و دارم.اینجا، خندیدم ، گریه کردم ، شوخی کردیم ، مسابقه دادیم ، ودر کل زندگی کردم.زندگی.اما باید رفت.دراوج تنهایی.وبی بازگشت.به خدا می سپارمتون وبرای تک تکتون بهترینهارو ازخداوند متعال خواستارم.مطمئن باشید که گریه خواهم کرد، اما هرگز نخواهم گذاشت که نالههایم را بشنوید. غمگین خواهم بود، اما هرگز نخواهم گذاشت که ناراحتیام را احساس کنید. بدون شما شاد نخواهم بود، اما هرگز شادی شما را خراب نخواهم کرد.بدرود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:59

تابستون بود وبادوستان همخدمتیم رفته بودم لب دریا.بعداز کمی چشم چرانی هوس شنا کردیم و تنی به آب زدیم .دریا مواج بود و بادمیومد .منم لباس شنا(مایو)نداشتم و با شلوارآستین کوتاه(شرت)گشادمامان دوزم رفته بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

آرام باش

هیچ چیزارزش اینهمه دلهره راندارد.

مارفته ایم.

والان تاریخ ۱۴۹۸ است!

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

دلم میخواد همه دوستانم وهمه کسانی که میان وبلاگم باخوندن پستهام شاد بشن وبخندن حتی شده واسه لحظه ی.ماجراهای خودم می نویسم به طنز حتی اگه باعث بشه به خودم بخندن فقط بخاطر اینکه دوستانم لبخند بزنند.درایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

پنج شنبه که ازسر کار اومدم ، مستقیم رفتم زیر دوش!شلوار آستین کوتاه ماماندوزم هم همونجاهمراه با آواز شستم و از حموم که اومدم بیرون رو طناب بالکن پهنش کردم تا خشک بشه. جمعه ظهر رفتم رو بالکن تا این شی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

ایام محرم رفته بودم حسینیه محله مون.حاج آقایی رفته بود رو منبر و روضه خونی میکرد و جمعیت دستاشون گرفته بودن جلو صورتشون و زارزار گریه می کردن.مجلس خیلی پرشور پیش میرفت .حاجی هم خیلی تو نقشش فرو رفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

سرصبح هرچی منتظرتاکسی بودم که برسونتم شرکت یدونه هم نیومد!دیگه دست به دامن خداشدم و هی دعاکردمکه یه ماشین جلو پام سبزکنه!ده دقیقه ای گذشت و دیدم یه پراید جلوپام ترمز زد و پریدم بالا وخدارو بابت استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

پنج شیش سالم بودکه داشتم داخل دفتر کاهی آبجی نقاشی می کشیدم و تو حال خودم بودم که یهو صدای جیغ همین آبجی ازپشت سرم ،من ازتو اون حال خوش پروند.برگشتم به سمتش و متعجب نگاش کردم و دیدم یهو پرید بالاسرم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

یادمه چهارده پانزده سالم بود که موتور بابارو سوارشدم و چون بلد نبودم گازکش زدم به دیوار و ...! دوساعت بعد که باباازسر کاربرگشت و موتورش دیدپرسید کی این کارو کرده!؟منم یاد این نصیحت پدر افتادم که میگفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

دندانپزشک: آقای ج مجردی!؟آقای ج: بله.چطور!؟دندانپزشک: واسه همینه که دندون عقلت نصفه دراومده! چهارپنج سالم بود که یکی ازدندونام افتاد.بادیدنش چنان ترسیدم که زدم زیرگریه.مادرم من دراین حال دید و علتش پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

اینقدر که خاطرات کودکیم به یادم موندن خاطرات بزرگسالیم نموندن!یه بارم جوجه م که شبا میخوابوندم داخل جعبه کفش گوشه اتاق ازداخل جعبه پریدبیرون وجیک جیک کنان اومد سمتم.و واسه اینکه باصداش باعث بیدارشدن بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 21:52

پرسیدم:

چندماه ننوشتم تاازیادها فراموش بشم و کامنتهای بی محتوا وآزاردهنده تموم بشن و نفسی بکشم اما بی فایده بود و هنوزهم این کامنتهاازسمت آدمهای بی نام و ترسو نصیبم میشه.دیگه چکارکنم؟

گفت:


نه فراموش نمیشی...چون خاطرات خوبی تو ذهنا ساختی و...

واین جمله من به آرامش ,ی پاییزی رسوندکه چندماهه منتظرشم.

ممنون دوست خوب من.

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: پنجشنبه 29 آذر 1397 ساعت: 6:47

بالاخره بعداز سالها همین دم عیدی منم به خواسته دلم رسیدم

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 1 فروردين 1397 ساعت: 3:24

ای بابا نمیشه اینجا دوکلوم حرف از آرزو و خواسته دل زد! سریع ذهن دوستان میره سمت ازدواجوفکر می کنند که من زن گرفتم!!والا من ده ساله اصفهان زندگی می کنم و همش هم داخل آپارتمان بوده و حسرت به دل موندم که سه چهارتا جوجه خروس نگه دارم! اینکه تا پام رسید به شهرستان چهارتا جوجه زرد خریدم و انداختم تو حیاط و به آرزوم رسیدم! همین! ..گفتم آخر سالی ذهنتون کمی کنجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 1 فروردين 1397 ساعت: 3:24

صفحه بندی