هوم - تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 18:00
[unable to retrieve full-text content]تموم شد؟ به کل فراموش شدم؟ هوم!؟
برای همیشه - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 4:59
بسم ا...الرحمن الرحیموخداوند به عشق ، بیشتر بها میدهد تا به ایماندکتر شریعتی.سالهاست با دل و جان ، درپی نشاندن گل لبخند بر لبان دوستان مجازی بودم.سالهاست بدنبال شاد کردن دل دوستان عزیز بلاگفایی بودم بی منت.طنز نوشتم ، مسابقه عکاسی ، صندلی داغ در دو مرحله  ،مسابقه صوتی و ...برگزار کردم تا به این طریق...
لب دریا - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
تابستون بود وبادوستان همخدمتیم رفته بودم لب دریا.بعداز کمی چشم چرانیxa0هوس شنا کردیم و تنی به آب زدیم .دریا مواج بود و بادمیومد .منم لباس شنا(مایو)نداشتم و با شلوارآستین کوتاه(شرت)گشادمامان دوزم رفته بو
... - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
آرام باشهیچ چیزارزش اینهمه دلهره راندارد.مارفته ایم.والان تاریخ ۱۴۹۸ است!
شادباشید - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
دلم میخواد همه دوستانم وهمه کسانی که میان وبلاگم باخوندن پستهام شاد بشن وبخندن حتی شده واسه لحظه ی.ماجراهای خودم می نویسم به طنز حتی اگه باعث بشه به خودم بخندن فقط بخاطر اینکه دوستانم لبخند بزنند.درای
باد می وزد و آبرو می رود. - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
پنج شنبه که ازسر کار اومدم ،xa0مستقیم رفتم زیر دوش!شلوار آستین کوتاه ماماندوزم هم همونجاهمراه با آواز شستم و از حموم که اومدم بیرون رو طناب بالکن پهنش کردم تا خشک بشه. جمعه ظهر رفتم رو بالکن تا این شی ب
حسینیه - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
ایام محرم رفته بودم حسینیه محله مون.حاج آقایی رفته بود رو منبر و روضه خونی میکرد و جمعیت دستاشون گرفته بودن جلو صورتشون و زارزار گریه می کردن.مجلس خیلی پرشور پیش میرفت .حاجی همxa0 خیلی تو نقشش فرو رفته
تاکسی - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
xa0سرصبح هرچی منتظرتاکسی بودم که برسونتم شرکت یدونه هم نیومد!دیگه دست به دامن خداشدم و هی دعاکردمکه یه ماشین جلو پام سبزکنه!ده دقیقه ای گذشت و دیدم یه پراید جلوپام ترمز زد و پریدم بالا وخدارو بابت است
شاخ - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
پنج شیش سالم بودکه داشتم داخل دفتر کاهی آبجی نقاشی می کشیدم و تو حال خودم بودم که یهو صدای جیغ همین آبجی ازپشت سرم ،من ازتو اون حال خوش پروند.برگشتم به سمتش و متعجب نگاش کردم و دیدم یهو پرید بالاسرم و
متوهم - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
یادمه چهارده پانزده سالم بود که موتور بابارو سوارشدم و چون بلد نبودم گازکش زدم به دیوار و ...! دوساعت بعد که باباازسر کاربرگشت و موتورش دیدپرسید کی این کارو کرده!؟منم یاد این نصیحت پدر افتادم که میگفت
دندون عقل - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
دندانپزشک: آقای ج مجردی!؟آقای ج: بله.چطور!؟دندانپزشک: واسه همینه که دندون عقلت نصفه دراومده!xa0چهارپنج سالم بود که یکی ازدندونام افتاد.بادیدنش چنان ترسیدم که زدم زیرگریه.مادرم من دراین حال دید و علتش پر
بهشت زیر پای مادران است - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 21:52
اینقدر که خاطرات کودکیم به یادم موندن خاطرات بزرگسالیم نموندن!یه بارم جوجه م که شبا میخوابوندم داخل جعبه کفش گوشه اتاق ازداخل جعبه پریدبیرون وجیک جیک کنان اومد سمتم.و واسه اینکه باصداش باعث بیدارشدن ب
آرامش - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 6:47
پرسیدم: چندماه ننوشتم تاازیادها فراموش بشم و کامنتهای بی محتوا وآزاردهنده تموم بشن و نفسی بکشم اما بی فایده بود و هنوزهم این کامنتهاازسمت آدمهای بی نام و ترسو نصیبم میشه.دیگه چکارکنم؟ گفت: نه فراموش نمیشی...چون خاطرات خوبی تو ذهنا ساختی و... xa0 واین جمله من به آرامش ,ی پاییزی رسوندکه چندماهه منتظرش...
بعدازسالها - تاریخ: 1397/1/1 ساعت: 3:24
[unable to retrieve full-text content]بالاخره بعداز سالها همین دم عیدی منم به خواسته دلم رسیدم
ای بابااااااا! - تاریخ: 1397/1/1 ساعت: 3:24
ای بابا نمیشه اینجا دوکلوم حرف از آرزو و خواسته دل زد! سریع ذهن دوستان میره سمت ازدواجوفکر می کنند که من زن گرفتم!!والا من ده ساله اصفهان زندگی می کنم و همش هم داخل آپارتمان بوده و حسرت به دل موندم که سه چهارتا جوجه خروس نگه دارم! اینکه تا پام رسید به شهرستان چهارتا جوجه زرد خریدم و انداختم تو حیاط ...
مبارکه - تاریخ: 1397/1/1 ساعت: 3:24
سال نو برتمامی دوستان مبارکایشاا...شاهد برآورده شدن تمامی آرزوهای دل مهربون تک تکتون باشم.لحظه تحویل سال من هم ازدعا فراموش نکنید.+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 18:8&nbsp توسط آقای ج  |  Let's block ads! (Why?)
کجاست ستاره...؟ - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:16
کودکی بیش نبودیم ودرهوای خنک شبهای تابستان در حیاط و  درآغوش گرم زمین،مادرم،برای کودکانش جای می انداخت ودست نوازشی برسرشان می کشید وبوسه ای مهمان پیشانی اشان می کرد و می گفت: بخوابید نازنین کودکانم ومیرفت.ولی این تازه شروع شب بیداری مابود و باچشمانی کاوشگر بدنبال بزرگترین ستاره آسمان بودیم تابه تملک...
پدرنباشم - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:16
پدر، گوشه اتاق مشغول چای خوردن است و مادر در کنار او. بااشتیاق چادر مادر را ازاتاق بر میدارم و بسان او به سر می کنم و می آیم به سمت پدر و شروع می کنم به بازی و خنده.مادر می خنددو پدربادیدن من اخم می کند و می گوید: این خاله زنک بازیا چیه!؟می ترسم و چادر را به گوشه ای  پرت می کنم و راهی حیاط می شوم و ...
کتب خارجی - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:16
هیچی لذت بخش تراز خوندن رمانهای خارجی به زبان اصلی نیست.وقتی به زبان اصلی میخونم واقعا بهتر درک می کنم و می فهمم که چقدر دخل و تصرف در ترجمه هاشون شده.شماهم سعی کنید به زبان اصلی کتب خارجی بخونید.هرچند من از زبان خارجی فقط های و بای ش بلدم و ازرو عکساشون میفهمم چی میگن!!+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم ...
حواس پرت - تاریخ: 1396/11/6 ساعت: 5:44
سرم شلوغ بود.ابجی هم هی زنگ میزد.بین این دو یکی دوبارهم رئیس به گوشیم زنگ زد.ازهمه بیشتر آبجی بود که رو مخم بود! هرنیم ساعت زنگ میزد و میگفت پفک بگیریا! دوباره زنگ میزد و میگفت نون یادت نره ها! یه ساعت بعد میگفت یادت نره به مامان زنگ برنی! اتفاقا اون روز شلوغ ترین روز کاری هفته بود. خواهر عزییییز با...

برچسب‌های مرتبط

خسته ام | خسته ام من | خسته ام مثل | خسته ام از دنیا | خسته ام علیزاده | خسته ام از این کویر | خسته ام شعر | خسته ام از خودم | خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری | خسته ام من یساری