
اینقدر که خاطرات کودکیم به یادم موندن خاطرات بزرگسالیم نموندن!یه بارم جوجه م که شبا میخوابوندم داخل جعبه کفش گوشه اتاق ازداخل جعبه پریدبیرون وجیک جیک کنان اومد سمتم.و واسه اینکه باصداش باعث بیدارشدن ب...
ادامه مطلب
فضول! مگه تو عشقمی که اومدی ادامه مطلب هوم!؟ خب عشقم حالا که اومدی بتعریف تابخندیم!! +نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت19:28  توسطآقای ج | ...
ادامه مطلب
ساعت پنج ونیم صبحه وباچشمهای خواب آلود ازرختخواب گرمم پامیشم ومستقیم راه wc پیش می گیرم.بادلی اسوده وخیال راحت وچشمهای نیمه باز(عذرمیخوام،گلاب به روتون) کاربه اتمام رسوندیم وشیرآب بازکردیم ودیدیم ای دل غافل آب لا موجود! چشمهارو کامل بازکردیم ودیدیم درآفتابه هم آب لا موجود! دستمال توالت هم که الان چ...
ادامه مطلب
امروزیه ماشین دیدم مفففففت!نه میلیون! مدل 86 . ازهرلحاظ عالی! همه مدارکم هم آماده است.فروشنده وخریده هم که آماده اند.فقط یه مشکل کوچولوهست! اونم نبود همون نه میلیونه! ای خداچراوامم جورنشد! اینم شانسه ماداریم!...
ادامه مطلب
اینجایه پروژه بزرگ ملّیه.یه پروژه که ازمدیرعامل گرفته تانگهبان دم درباید شب وروز کارکنند.حالا بماندکه کدوم پروژه است.خلاصه کنم،جایی که من کار می کنم باید درهفته دو شب هم سرکارباشم. اینجاکناراصفهان ودر دشت بزرگ اصفهان واقع شده.یکی ازشبهای کاری،در تک اتاقی جداافتاده وبدور ازسایرکارکنان ودر تاریکی محض اطراف اتاق،بعداتمام کار،رومیز(!)درازکشیدم و مشغول ور رفتن باموبایل بودم(ساعت حدود یک نیمه شب)که صدایی بلندمثل لگدزدن به در من ازجا پروند!بلنددادزدم فلانی لگدنزن وبیاتوو! فکرمی کردم یکی ازهمکارانه که قصدشوخی داره! اما صدایی نشنیدم وبلندشدم ورفتم اطر...
ادامه مطلب
زندگی،همین است....
ادامه مطلب